و خدا حوالي همه ماست
#به قلم خودم
و خدا حوالي همه ماست
طلبه شدم، نه براي اينكه مدرك بگيرم.نه براي كار نه براي جايگاه…
طلبه شدم چون دوست داشتم انسان باشم…
طلبه شدم چون دوست داشتم اختلاط زن و مرد ايمانم را هدف نگيرد…
طلبه شدم تا سرباز لايقي شوم براي امام…
اكنون به عقب برمي گردمم، فلش بك زندگيم را مرور ميكنم و از خود مي پرسم اگر بازگردي باز طلبه مي شومي؟! درنگ نمي كنم و با تمام وجود خون در رگهايم مي جوشد و به خودم ميگويم: «حتما طلبه مي شدم»…
اما نه اينگونه كه اكنون هست…
امروز فهميدم انسان بودن خيلي سخت است و انسانيت داشتن در نگاه بعضي جرم، اما من طلبه مي شدم و اينبار براي رسيدن به انسانيت نميستادم؛ با تمام توان مي دويدم…
طلبه مي شدم نه ازدورترها ؛ بلكه از همين لب دستي ها شروع مي كردم و ميگفتم:«افتخار ميكنم كه خدا من را زن آفريد؛ خدا مرا محكم در آغوش گرفته است و مرا حرمت داده و خودم را راحت نمي فروشم.» اگرچه به چادرم هجمه ببريد. صورت دست نخورده ام را «امل» بدانيد. روگرفتنم را به سخره بگيريد. و هزار حديث ديگر….
باز طلبه مي شدم و نمي گذاشتم هيچ رفيق نارفيقي مرا از حركت به سوي تو باز دارد و مي دويدم براي ظهور مولايم… اكنون هم دير نيست. زمان زيادي گذشته است. فرصت هاي زيادي سوخت شده اند؛ اما هنوز من يك طلبه ام…
آقاي من! شايد زشتي هاي اطرافم كم نيست اما من يك طلبه ام من همرنگ جماعت نخواهم شد تا دلت بيش از اين خون شود…. با تمام توان ميدوم… خواستم بگويم خداحافظ حوزه اما مي مانم و مي دوم ولو تنها اما شما رو دارم، ايمان دارم.
پدر مهربانم! دعايت را مي طلبم كه خوب مي دانم دعايم مي كني اما من سخت محتاج و اين را تو مي داني از تفالي كه به قرآن زدم مي دانم. مي دانم مرا ميبيني. و همه تحملم از همين جمله است. با تمام توان مي دوم ولو تنها با شما چون ايمان دارم؛ خدايم مي بيند.
#به قلم خودم