اربعین، سفری از جان به سوی جانان
سلام همسفرای جاده انتظار، سربازای عزیز آقا…
امروز آمده ام از سفری برایتان بنویسم که لحظه لحظه اش نه، ثانیه ثانیه ثانیه اش عشق است…
یادم هست که سال قبل، آن هنگام که جامانده اربعین شدم از مسافر اربعین حسین پرسیدم برایم از اربعین بگو و با هق هق گریه هایم گفتم باز جاماندم؛ ثانیه ی نگذشت گوشه چشم اش خیس شد و صدایش بغز آلود جوری که پائین نشست و با نگاهی که دنیای حرف بود و از زمین بر می خواست به صورت خیس اشکم نگاهی کرد و گفت: گفتنی نیست باید بروی و خودت درک کنی. من جا مانده هق هق گریه هایم بالا گرفت از سوز جا ماندن…
با دلم گفتم چه کردی ای دل که دعوت نشدی؟…
نمی دانستم دعوت نشده اوست که اصلا در وادی و هوای اربعین اشک که هیچ، نفس نمی زند…
من از نگاه خاص مولایم برای تشرف جامانده بودم…
با همه واهمه های جاماندن از این اربعین؛ اما پنجشنبه بود آوای زنگ تلفن به صدا نشست، تا این بار اشکم را به گونه ای دیگر روانه گونه هایی کنند که قریب دو ماه است، ذره که نه کمتر از ذره ی غم کربلای حسین را چشیده اند. صدایی آشنا از آن سوی خط گفت کجایی عزیز خواهر زود جمع و جور کن شب عازمیم رفتی سرکار. فقط اشک بود که به داد دل بی قرار و رنجور و خسته ام می رسید…
این سخنم باتوست آقای مهربانم! حتم دعای شما بود که امسال محرم و صفرم، محرم و صفری دیگر شد…
من از زمین خوردن حسین قریب سی و اند سال است کنار جسم بی جان پسر شنیده ام اما امسال با جان و پوستم می فهمیدم و میسوختم … آقا بمیرم برایتان، برای صبوریتان که دشمن به درد و اشک شما می خندید؛ اما شما…
آقا من سختی این لحظه را وقتی در محرمتان چشیدم که سخت درد کشیدم و خواهری به درد دلم فقط می خندید و میگفت به من ربطی ندارد… من قلب درد شما و سیاهی چشمتان، بگذریم آقا…
عجیب محرم و صفری بود…
آقا اگر شما نبودید نگاه شما و نگاه پدرانه مولایم نبود ایمانم نابود شده بود…
دستانم به آسمان و هزار بار تکرار می کنم الحمدلله کما هو اهله؛ نه چرا هزار بار، بی حد و هر لحظه می گویم الحمدلله کما هو اهله …
از حاشیه ها می گذرم که نمیدانم کدام یک از حادثه ها امضای مهر سفر اربعین این کمترین مخلوق گشت…
با خود آوردمت تا برایت از سفر اربعین بگویم؛ اما از چه بگویم، مسافر اربعین با دل که تا خود راهی نشوی هر چه بگویم نمی توان درک کرد…
اما به یاد همه شما بود… همه رفته ها و نرفته های عالم…
این نگاه قشنگ را از استاد گرانقدر حجت الاسلام و المسلمین قرائتی دارم. هنوز طنین صدایش در گوشم هست. می گفت:«چه جای بخل است از تو که کم نمی شود و جای دعای تو پیش خدا تنگ… هرگاه دست به دعا بر می داری و کار خیری میکنی و حرکتی همه مسلمین جهان را شریک کن بگذار کار عظیم باشد و بزرگ…»(نقل به مضمون)
خلاصه کلام سرباز خوب آقایم…
ان شاءالله اربعین99 همه با هم در کنار مولای غریبمان، شبانه آهنگ زیبای قدم های پیاده ها را به گوش جان بشنویم. همان که اگر در کوچه ای بشنوی می گویی چرا فلانی پا می کشد و راه می رود؛ اما آنجا خیل جمعیت خستگان جاده نجف تا کربلا با همین کشیدن پا، آهنگ «عشق رسیدن» می زنند…
ان شاءالله اربعین 99 همه در کنار مولای غریبمان,کنار عمود 313 نماز شکر بخوانیم که جمع شدند سیصد و سیزده یار و رسیده مولایمان …. ان شاء الله
می بینمت سرباز عزیز آقایم؛ و اگر من نبودم و چشم فرو بسته بودم از این دنیای فانی قول بده… قول بده به من که به جای من نیز قدم بزنی این جاده سرشار از عشق و معرفت حضور را…
به من قول بده… قول بده…
التماس دعای فرج و شهادت