امام رئوف
غربت… واژه ای که با هربار نشستن در گوشه گوشه حریم حرم امنت نشستم شنیدم. آقا ساعت ها تامل کردم.چرا تو غریبی؟ شما که با این همه زائر، صحن و سرا، چهل چراغ های زیبا و بزرگ، رواق های متعدد. ساعت ها قدم زدم و غربتت را جستجوکردم. شاید چون دور از وطنی… شاید چون اهل و عیالت نبود اما آقا شماسرتان در دامان پسر بود و امام غریبم روی خاک گرم کربلا… شاید …. ساعتها گذشت…. من در رواق امام،دارالمرحمه،صحن ها و…قدم زدم. نه، غربتت آقا، در دوری نیست که امام بعد دوری ندارد. در نبود اهل و عیال وقت شهادت نیست که امام جوادعلیه السلام آمد. در هرآنچه گمان کردم نیست، که تو امام معصومی. به دستهای برفراشته به آستانت نگاه میکنم.آقا غریبی میفهمم. به یاد داستانی می افتم. …. روزی روستایان جمع شدند تا طلب باران کنند.در روزی که جمع شدند تنها یک پسر بچه با خود چتر آورده بود….. شاید آقا… غربت شما در عدم معرفت ماست. یادمان می رود گاهی که شما ناظری. باصدای بلند بدون آداب حضور با هر پوششی روانه میشویم. آقا شما ببخش تمام غربتی که باعثش چون مائیم. آقا…. غربت بقیع، غریب الغربایی شما، غربت مولایم امام حسین علیهماالسلام و همه و آخرین منجی، نه اینکه نبودن زائر است، عدم شناخت شماست. عدم باور و ایمان… عدم معرفت …. عدم اعتماد… عدم امید…. امام رئوف، ای انیس النفوس، شما ببخش. دعایمان کن تا قلبمان نورانی شود به نور ایمان و معرفت. لبهایمان مهرسکوت خورد به باور ایمان و امید و توکل. آقا… دعایمان کنید.