هرگز نگو ....
08 دی 1398
آقا، وقتي از دلتنگي هايم گفتم براي شما….
اين گونه برايم نوشت:
?خوب که نگاه میکنم،میبینم دیگر دلتنگی هایمان مخصوص شب های جمعه نیست!!
هربار که نامت را میشنویم بغضی به بزرگی تاریخ وجودمان را در بر میگیرد..
هر بار که نفس می کشیم،هوای نبودت را بیشتر حس می کنیم..
هر قصه که میگذرد بی تاب تر میشویم..
هر آینه که جلوه میکند به دنبال تو می کردیم..
تو کجایی مولا!!
ببین..هر لحظه ای که میگذرد دلتنگ تر میشویم..
?آقاجان! تنها امید ادامه زندگیمان شنیدن تپش های قلب شماست….
بی قراری دلهایمان هم از شوق آمدن شماست…
آقاجان بگو كه آمدنت نزدیك است!!! بگو که موعد دیدار شماست…
?آقاجان بگو كه به زودی نفس باد صبا را مشک فشان خواهی شد…
بگو كه مرهم دل های خسته ی ما خواهی شد…
? اللهم عجل لولیک الفرج ?
ديگر هرگز نگو كه دلم …
هرگز نگو ….
آقا بدم، اما شما را دوست دارم ….